کد خبر: ۳۰۱۸۸۱
تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۴۰۳ - ۱۹:۴۲
زنان پشتیبان جنگ

 لبخندی میان قاب

 
 
 
مریم عرفانیان
شوق و ذوق جمعیت وصف نشدنی بود، هر کس چه عزیزی در راه داشت و چه نداشت به استقبال آمده بود. کوچه‌ها را با ریسه‌های رنگین چراغ آذین بسته و سر در خانه‌ها پرچم زده بودند. بوی گلاب و اسپند در فضا پیچید. مادرها قاب عکس پسرانشان را در دست داشتند و به انتهای کوچه چشم دوخته بودند. ماشین‌ها، بوق زنان می‌آمدند و پرچم‌ها، در باد و دانه‌های برف پيچ و تاب می‌خوردند. 
سرهایی تراشیده با چهره‌هایی تکیده و رنگ‌باخته از ميان پنجره‌های کوچک بیرون می‌آمدند و به جمعیت نگاه می‌کردند. برف، شانه‌های جمعيتی که شادی کنان به طرف آزاده می‌رفتند سفيدپوش كرد. آن روز اشک شوق پیرزنی را دیدم که فرزندش بعد سال‌ها برمی‌گشت و به امید بازگشتش روزها را یکی پس از دیگری سپری کرده بود. پیرزن با یک دست قاب عکس را گرفت و با دست دیگرش سر پسرش را در آغوش می‌فشرد و‌گریه می‌کرد. مردی تکیده با محاسنی سفید و چهره‌ای رنگ‌پریده که هیچ شباهتی به جوان میان قاب عکس نداشت، می‌گریست. 
قاب عکس میان دست پیرزن می‌لرزید. صداي خنده‌ها، هق‌هق‌گریه‌ها، فرياد زني كه با دیدن عزيزش بی‌هوش می‌شد، در گوشم پيچيد. جمعيت و ماشین‌ها یکی‌یکی پراکنده می‌شدند؛ و باز هم بودند چهره‌هایی میان قاب‌ها که خیلی‌هایشان برايم آشنا بودند و هنوز برنگشته بودند. برف همچنان می‌بارید. پيرمردی قاب عكسی را با يك دست گرفته بود؛ میان قاب لبخندی خشکید! پیرمرد تنهائی به طرف خانه‌اش پیش می‌رفت، با امید آن روز که فرزندش برگردد. خودمان را آماده می‌کردیم برای چنین استقبال‌های پر شوری که تا سال‌های سال پس از جنگ ادامه داشت.